تبليغاتX
هجی

هجی

رهایی را حرف به حرف ، آوا به آوا هجی میکنم تا روزی که شاید...

سه شنبه ی شانزدهم

 تکه پاره هایی از شرح احوالاتی که  پیشترک برایت گفته ام اما امروز تلخی هایش بیشتر مزه می کنند و تاریکی هایش بی اغراق به چشم می آیند!!!

برای تو که آن روزها از اغمای بی تفاوتی پراندیم و خود سبب ساز اغمای دوباره ام شدی!

...

......

............

حالا هیچ چیزی نمونده از روزایی که گذشتن

لحظه های مرده ای که جون دادن تو دستای من

دیگه تردیدی نداشتم که تو این هرم نفسگیر

من می مونم و من و من، همه میرن پی تقدیر

شده بودم مث موجی میون دریا و ساحل

که به ساحل نرسیده واسه دریاش می تپه دل

مث محکومی به اعدام وقتی حکمشو بریدن

هنوز اما زیر پاهاش صندلی رو نکشیدن

...

.......

..........

توی برزخی شب آلود بین انتظار و رؤیا

زیر تیغ حسرتامون رفته بودم توی اغما

که تو اومدی عیادت! وایسادی از پشت شیشه

روز و شب زمزمه کردی هر چی گفتن اون بیهوشه،

...

.......

............

عاقبت امواج حرفات منو باز به دنیا آورد

قطع امید کرده بودن، یهو شست پام تکون خورد!

یه بار دیگه گرفتیم سر این طناب و تو دست

باورامون یه گره شد دو سرش رو باز به هم بست

...

.......

.............

دوباره مثل گذشته صاحب عقیده بودیم

واسه فتح قله هامون خوب آموزش دیده بودیم!

اما نه! درست زمانی که به دامنه رسیدیم

پاره شد طناب دورم، چه طنابی بود خریدیم؟!!!

تو نگات به قله بود و ندیدی سقوط کردم

نشنیدی فریادمو تا - - -  آخرش سکوت کردم

حالا باز دوباره اینجا تو اتاق آی سی یوم

باز همون شیشه که پشتش - - - نه! 

                                           تو نیستی روبروم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 19:48  توسط آوا  | 

سه شنبه ی پانزدهم

 به نظر می رسه بحث خالی کردن خودکارهای رنگی از جامدادی هامون - به عقیده ی غریبه - و فقط نگه داشتن یه پاک کن - به عقیده ی من - سرانجام به نفی هر دوش - به عقیده ی سیلوانا - منجر شده! البته اساسا محیط بلاگ جای همین به بحث گذاشتن هاست و فرصتیست که از این گفتگوهای مجازی به بینشهایی حقیقی برسیم. به همین سبب فعلا جوابیه ای رو که در ادامه ی این رشته (که گویا سر دراز دارد) برای " سیلوانا " دارم ، بخواند تا بعد که سر فرصت جوابیه ی دیگری در باب علامات تعجبش از "دکتر شریعتی!!!" برایش ارسال کنم.در ضمن سیلوانای عزیز این جوابیه ها اصلا به معنای رد اعتقادات شخصی شما و سایر دوستان نیست بلکه فقط دلم نمی خواد منظورم " بد فهمیده بشه " برای همینه که بیشتر توضیح میدم :

گویا قضیه ی پاک کن بین من و شما تعبیر متفاوتی داره که فاصله اش از آسمون خدا تا زمین آدما ست. که البته این اشکال یا از فرستنده ی بنده ست که مقصودش رو شفاف نرسونده یا از گیرنده ی شماست که آنتنش جای درستی نصب نشده!

منظور من این نیست که علل رو پاک کنیم و معلول ها به قوت خودش باقی باشه اتفاقا بالعکس.من با مثالی که از پرهای کلاغ و آسمون کبود زدم می خواستم این مطلب رو برسونم که بهتره اول معلول ها پاک بشن ، بعد علت ها.

اینکه چرا کلاغی نمی خواد کبوتر باشه یا اینکه چرا آسمون آبی اجازه میده ابرای تیره روشو بپوشونن معلول علت هایی اند که من ِ نوعی در حیطه ی شخصی خودم با همه ی تلاشی که کردم قادر به تغییرشون نبودم نه اینکه این عدم توانایی از ضعف من در برخورد با این معلولها بوده. نه! بلکه این توانایی خارق العاده ی علت هاست که من و از پا انداخته.نتیجه اینکه :

با رنگ آمیزی وضع موجود، ماهیت اصلی هیچ تغییری نمیکنه (کلاغ بازم همون کلاغه حتی اگه پرهاش به اصرار من - نه به خواست "خودش" - سفید بشه و آسمون هنوز همون آسمونه حتی اگه ابراش با دست من کنار بره ، بازم - اگه "خودش" بخواد - می باره منتها یه جای دیگه ، شاید کمی اون طرف تر). می بینی در نهایت همه چی به این "خود ِ" ختم میشه و منو به این باور رسونده که برای تغییر ، فقط یه پاک کن کافیه تا خود ِ کلاغو پاک کنم نه پرهاشو. خود ِ آسمون رو پاک کنم نه ابراشو.این طوری علت وجودیشون هم "خود به خود" پاک میشه. اونوقته که باید رو این بوم سفید طرحی نو کشید و اینبار از "خود" آغاز کرد.

اگه هنوز دلایلم برای پاک کن خواهی ، قانعتون نمیکنه یا به اندازه ی کافی شفاف نیست کافیه دست کم به اتفاقات دو - سه روز گذشته یه نگاه بندازیم تا روشن بشه که چرا در برابر این همه اعتراضی که برای تغییر وجود داره و همه معتقدیم (منظورم از همه ، قشر "جاهد" مردم است نه قشر "جاهل") رنگ "سبز" (گرچه هنوز تا سپیدی خیلی فاصله داره اما حداقل از سیاهی مطلق بهتره) جایگزینش بشه و با اینکه همه - هرکس به سهم خود - تلاش می کنیم بخشی از این رنگ آمیزی رو به عهده بگیریم بازم این رنگ سیاه خودشو نشون میده . چون سیاه رنگ قالبه(نه غالب).به عبارت دیگه سیاه میتونه سبز رو بپوشونه اما سبز قادر به پوشوندن سیاه نیست و این یعنی اینکه باید اول سیاه رو پاک کرد تا رنگ روشن تری از سبز تا... به تدریج سپید رو بشه غالب(نه قالب) کرد...

البته این همه ی دلایل من برای برخورد بیرحمانه ای که به قول شما با جامدادیم کردم نیست اما فکر میکنم اون قدر هست که بشه دادستان رو قانع کرد آقای وکیل؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 18:59  توسط آوا  | 

سه شنبه ی چهاردهم

این روزها مجبورم یه تحقیق نسبتا جامع از جهانبینی های مختلف رایج در قرن بیستم با تموم متعلقات بنویسم که البته از آنجا که سیل عظیم ...ئیسم ها درآن قرن و تجزیه و تحلیل هر کدوم واسه پایان نامه ی یه دانشجوی جامعه شناسی کفایت میکنه واضحه که در این بین چه نقل و نباتها که از زبان دل بنده، طبَق طبَق نثار روح اموات ... نگردیده است! اما از آنجا که "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد" این وسط یه چیزایی هم گیر ما آمد که خالی از لطف نبود و از آن جمله مجموعه آثاری از دکتر شریعتی فقید بود که خارج از میراث مکتوب او گردآوری شده و شامل متن سخنرانیهای اندیشمندانه ی ایشان در حسینیه ی ارشاد در سالهای دهه ی چهل است. اگرچه خیلی از این نطق ها چندان ارتباطی به موضوع مورد نظر من نداشت ولی شما که می دانید قلم دکتر شریعتی بی شباهت به عصای موسی نیست و اعجازی کمتر از آن ندارد. چشیدن قطره ای از جوهرش تا پایان والسلام کلام، نمک گیرت می کند و ...لذا تصمیمم بر آن شد تا در این پست به طور خلاصه و موضوعی هم که شده به نمونه ای از آن که حداقل به دغدغه های جنسیتی من برمیگردد، اشاره کنم. هرچند اندیشه های این عزیز جاودان، نیازی به ترویج یا تبلیغ من و امثال من ندارد و عمق نظریات و اعتقادات ایشان بر کسی از نسل ما پوشیده نیست اما به قول دکتر باستانی پاریزی -درمقدمه ی کتاب جامع المقدمات- افتخار و مباهات نوشتن از انسانی بزرگ نه برای او که از آن بنده ی مخلص است:

من بنده گرچه مدح و ثنای تو می کنم

مدح و ثنای تو نه سزای تو می کنم

خود را بزرگ می کنم اندر میان خلق

نی آنکه خدمتی ز برای تو می کنم...

 

ترسیم زن سنتی ، زن متجدد و زن روشنفکر :

مساله این است که زن متجدد درست مثل زن متقدم است. هر دو پوچ و هر دو در برابر تیپ زن کمال یافته و با فضیلت، عقده دار حقارت و هر دو در دلهره ی بی نام و نشانی، دیوانه وار و بیمارگونه در تلاش خودنمایی های ناشیانه و عجولانه و هر دو برای جبران کمبود ارزشهای انسانی شخص و شخصیت خویش به دنبال استخدام وسایل و استعمال مظاهر جلب کننده و جبران کننده و در جای خالی کرامت و ارزش و هنر و جاذبه های انسانی و سرمایه ی اندیشه و روح، نشاندن ظواهر و ابزار و آلات و اطوار و حالاتی که بتواند در اذهان جانشین آن ارزشهای ذاتی و فضیلتهای انسانی ای شود که زن اشرافیت قدیم و اشرافیت جدید از نداشتنش رنج می برد و می کوشد تا کتمان کند. رنج این هر دو تیپ از تضادی است که بین حیثیت انسانی و حیثیت اجتماعی شان ایجاد شده است: وجود ذاتی شان پوچی مطلق، بی هیچ اصالتی، ارزش فکری یا احساسی یا علمی یا هنری یا اجتماعی و یا حتی اخلاقی و اما حیثیت و موقعیت اجتماعی شان تنها به سبب پول یعنی آنچه در جیب دارند، نه آنچه در سر یا سرشت بیش و کم حساس است و خطیر و دارای مسئولیت و حرمت و لازمه اش داشتن صلاحیت ها و فضیلت ها و کسب ارزش های انسانی ممتازی است که دارنده ی آن را از مردم عادی و عامی برجسته دارد. در حالی که اینان که به خاطر پول و شرایط خاص جامعه ی طبقاتی، در چنین مقام و موقعیت اجتماعی برجسته ای قرار گرفته اند (کسب نکرده اند)، نه تنها از مردم عادی و زنان عامی برتری ذاتی و انسانی ندارند بلکه غالبا به خاطر نوع تربیت طبقاتی و رفاه اقتصادی ظالمانه و زندگی طفیلی، دارای خلق و خویی ضعیف، عاطل و باطل، نا آگاه حتی از مسائل روزمره ی زندگی اجتماعی و حتی خانوادگی و فاقد برداشت ها و بینش های تجربی که از تماس با واقعیت ها و شناخت زندگی و جامعه ی مردم و مهمتر از همه اندیشیدن و یا کار کردن ناشی می شود و اینها فاقد این همه اند : نمی اندیشند چون تیپ زن سنتی ما تحصیل نمی کند حتی جو فکری مذهبی هم ندارد کار نمی کند چون تیپ زن سنتی برای کار خارج تربیت نشده و حتی آن را بد می داند و کار یدی و تولیدی و حتی کارِ خانه را بدتر، و بدان نیازی ندارد.

زن متجدد کیست؟ اشتباه در همین جاست.چون تیپ او با تیپ اشرافی امّل خیلی فاصله دارد حتی متضاد است غالبا احساس می کنند که ذات یا کاراکتر این دو با هم متضاد است واین اشتباه رایجی است. حتی روشنفکران و هنرمندان ما (به خصوص در تئاتر و سینما و داستان نویسی که بیشتر بر این دو تکیه دارد) تیپ و کاراکتر را با هم عوضی می گیرند و حتی مترادف خیال می کنند! زن متجدد همان زن امّل پولدار سابق است که فقط تیپش عوض شده است. لباس و آرایش و مصرف و نوع سرگرمی و رفتار و آداب معاشرت و سلیقه اش فرق کرده است و گرنه سطح اندیشه و نوع بینش و عمق احساس و درجه ی خود آگاهی و رشد معنوی و مسئولیت اجتماعی و روشن بینی اعتقادی و وسعت جهان بینی و تکامل ارزشهای اخلاقی او، در هر دو تیپش یکی است. گرچه از بسیاری از قیدهای متعصبانه ی قدیم رها شده است ولی اشتباه دیگری که رایج است یکی انگاشتن رهایی و آزادی است. رهایی یک وضع است و آزادی یک خصلت. یک درجه ی تکامل انسانی که با رنج و کار و آگاهی و رشد کسب می شود.باید دید که زن متجدد وقتی قیدهای منحط خویش را در تیپ سنتی و قدیم خود شکست و از آنها رها شد به کجا رفت؟ چه شد؟ چه جانشین آن کرد؟ و با از دست دادن آن سنتهای بد، چه ارزشهای خوبی را انتخاب نمود؟ زن متجدد از قیدهای منحط سنتی رها شده است ولی در عین حال یک سلسله ضعف های اخلاقی را کسب کرده است که در تیپ قبلی خویش - تیپ سنتی- از آن ها سالم بود. ولی شکستن و رها شدن از این قیدها برای یک زن روشنفکر یک موفقیت و کمال محسوب می شود و قابل ستایش است، زیرا زن روشنفکر در رهایی از این قیدها، آزادی به دست آورده است.در حالیکه زن متجدد در رهایی از این قیدها، از انحطاط به فساد و انحراف افتاده است و این یک سقوط بیشتر است. زن روشنفکر در این رهایی، از قید به مسئولیت رسیده است و زن متجدد به بی قیدی و بی مسئولیتی. زن متجدد، اسیری نا آگاه و بازیچه است که قیدها را بر دستش شکسته اند و تجدد را به دستش داده اند در حالیکه زن روشنفکر، خود قیدهای منحط سنتی را نفی کرده و آزادی را در طریق تمدن، آگاهانه انتخاب نموده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 13:45  توسط آوا  | 

سه شنبه ی سیزدهم

برای نویسنده ی وبلاگ غریبه به پاس "سادگی" اش...

درست همین الان یعنی چند دقیقه قبل از اینکه بیام سراغ وب یه اتفاق
بزرگ تو زندگیم افتاد!اتفاقی که مدتها منتظرش بودم و هرگز فکر نمیکردم روزی رخ بده.من بالاخره رها شدم البته بهتره بگم خودم و رها کردم!یادمه دفعه ی اولی که اونجا اومدم - و حتی بار بعد - متن "سادگی" خیلی به دلم نشست.اونقد که به خودم اجازه دادم درباره ی تفاوت اون با دیگر آثارتان صادقانه نظربدم که البته از جانب شما مورد
لطف!!! واقع شدم.برای خودمم جای سؤال بود که چرا انقدر تکه ی

"داشتن حس بهترین ها،خواستن و بیشتر خواستن روح و ذهن و جسم ما را نیازمند بار می آورد. وقتی خود نیاز داریم، به دیگران هیچ نخواهیم داد.آن گاه مشغول می شویم. انسان مشغول، از چیزهای مهم باز می ماند؛ درست مثل کودکی که جامدادی اش پر از خودکار است و دیکته هفت می گیرد. خواستن بد نیست، اما باید خوب خواست خوب"

رو دوست دارم.امشب وقتی تموم چیزهایی رو که باور من بود و البته بیشتر اهمیتشون به خاطر ذره ذره ی فرصتها و لحظات برگشت ناپذیری بود که صرف دریافتن و ساختن و پرداختنشون کردم، صفحه به صفحه خوندم و پاره کردم و دور ریختم احساس کسی رو داشتم که..."در آب داغ شیرجه!"

حالا جواب سؤالمو می دونم که جامدادیمو خالی خالی کردم.حالا می فهمم که زندگی خیلی خیلی "ساده"تر از اونیه که فکر می کردم.حس میکنم در عین خالی شدن، دارم از منبع دیگه ای انرژی میگیرم که ظرف وجودیم رو پرتر از همیشه خواهد کرد و این یعنی اینکه من این چند وقت پر از خالی بودم و گمانم این بود که از زیادی چشیدنه که دارم رودل میکنم در حالی که گویا همش داشتم هوا می خوردم! شاید برای همینه که نمی تونستم بنویسم در حالیکه پیش از اینها باید آپ میکردم نه تنها بلاگمو بلکه تموم چیزهایی رو که باور من بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 0:37  توسط آوا  | 

سه شنبه ی دوازدهم

           دلم گرفته از این روزها...بیشتر از آنکه فکرش را بکنی

 " یه اعتراف ساده "                

ترانه باز ِ بیمار،از همه دنیا بیزار

صداش هنوز گرفته،هواش همیشه تبدار

بی خاطرات دیروز،بی آرزوی فردا

بی انتظار درمون برای بعضی دردا

دردایی که نه میشه سر درآری تو کارش

نه میشه بی اعتنا بگذری از کنارش

فقط باید بتونی شبونه لالش کنی

کفن کنی تو سینه ت همونجا چالش کنی!

دردایی که تا هستی از تو جدا نمیشه

تو هم اگه نباشی جای دیگه جا میشه

سبز شی اگه تو راهش میسوزونه ریشه تو

تا گل کنی میشکنه ساقه ی اندیشه تو

دردایی که دل من پر شده از هجومش

تنها یه راه می مونه تا بکنم تمومش

یه اعتراف ساده :

                     منتظر مرگمم

منتظر خزون و

                     افتادن برگمم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:21  توسط آوا  |