سه شنبه ی شانزدهم
تکه پاره هایی از شرح احوالاتی که پیشترک برایت گفته ام اما امروز تلخی هایش بیشتر مزه می کنند و تاریکی هایش بی اغراق به چشم می آیند!!!
برای تو که آن روزها از اغمای بی تفاوتی پراندیم و خود سبب ساز اغمای دوباره ام شدی!
...
......
............
حالا هیچ چیزی نمونده از روزایی که گذشتن
لحظه های مرده ای که جون دادن تو دستای من
دیگه تردیدی نداشتم که تو این هرم نفسگیر
من می مونم و من و من، همه میرن پی تقدیر
شده بودم مث موجی میون دریا و ساحل
که به ساحل نرسیده واسه دریاش می تپه دل
مث محکومی به اعدام وقتی حکمشو بریدن
هنوز اما زیر پاهاش صندلی رو نکشیدن
...
.......
..........
توی برزخی شب آلود بین انتظار و رؤیا
زیر تیغ حسرتامون رفته بودم توی اغما
که تو اومدی عیادت! وایسادی از پشت شیشه
روز و شب زمزمه کردی هر چی گفتن اون بیهوشه،
...
.......
............
عاقبت امواج حرفات منو باز به دنیا آورد
قطع امید کرده بودن، یهو شست پام تکون خورد!
یه بار دیگه گرفتیم سر این طناب و تو دست
باورامون یه گره شد دو سرش رو باز به هم بست
...
.......
.............
دوباره مثل گذشته صاحب عقیده بودیم
واسه فتح قله هامون خوب آموزش دیده بودیم!
اما نه! درست زمانی که به دامنه رسیدیم
پاره شد طناب دورم، چه طنابی بود خریدیم؟!!!
تو نگات به قله بود و ندیدی سقوط کردم
نشنیدی فریادمو تا - - - آخرش سکوت کردم
حالا باز دوباره اینجا تو اتاق آی سی یوم
باز همون شیشه که پشتش - - - نه!
تو نیستی روبروم...
